واکسن...
جیگرمامان دیروز یعنی ٩١/١٢/٠٣ من و تو بابایی باهم رفتیم واکسن چهارماهگیتو زدی من که طاقت نداشتم آمپول زدنتو و اون لحظه ای که از ته دل گریه میکنیو ببینم از اتاق اومدم بیرون خوب شد بابامیثم بود بعدش رفتیم خونه ی بابایی اکبر چقدر گریه کردی تازه شبم مهمون بودیم و شما همش بغلمون بی قراری میکردی اما روز بعدش سرحالتر شدی الهی فدات بشم که تا میای سرحال بشی باید دوباره واکسن بزنی ...
نویسنده :
مامان عالمه
23:03







